پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - از شرق شناسى تا غرب شناسى - عبدالمحمدی مسعود

از شرق‌ شناسى تا غرب ‌شناسى
عبدالمحمدی مسعود

اشاره
رابطه غرب و شرق، از ديرينه‌اى بسيار طولانى برخوردار بوده، سابقه آن به قرن‌هاى متمادى چالش‌هاى فكرى و نظرى بازمى‌گردد و دامنه اين چالش‌ها چنان گسترده بود كه به ايجاد رشته‌ها و گرايش‌هايى چون شرق‌شناسى يا استشراق در غرب، و در قرن اخير غرب‌شناسى در شرق انجاميده است.
بخشى از دنياى شرق كه به جهان اسلام و پهنه و محدوده جغرافيايى ملت‌هاى مسلمان تعلق دارد، خود چنان اهميتى داشته كه شرق را درخود خلاصه كرده و تمام مطالعات غربى‌ها نسبت به شرق، تقريباً در اين حدود جغرافيايى و ايدئولوژيك محدود و محصور بوده است.
به هر حال، تصورات و ديدگاه‌هاى انديشمندان غربى در خصوص شرق، به ويژه جهان اسلام و ملت‌هاى مسلمان، خود موضوع تحقيقات گسترده‌اى است كه در قالب كتاب، نشريات و پروژه‌هاى پژوهشى به عرصه فكر و انديشه راه‌يافته، حكايت از كيفيت و ماهيت اين تصورات و نقش آنها در شكل‌گيرى رابطه و تعامل ميان دو جهان دارد. بسيارى از چالش‌هاى قرن اخير، به ويژه پس از حوادث ١١ سپتامبر نيز در همين قالب تحليل و ارزيابى مى‌شود و عموماً بر اين فرضيه استوار است كه چالش‌هاى بين دو قطب غرب و شرق (جهان اسلام) در ذهنيت‌هاى تاريخى غرب از جهان اسلام ريشه داشته و نتيجه تراكم فرهنگ و تمدن قرن‌هاى گذشته است.
واقعيت اين است كه غرب، جهان اسلام را به افراط گرايى و فاندامنتاليسم متهم مى‌كند؛ در حالى‌كه ريشه اين پديده، به اعتراف خود غربى‌ها غرب بوده و در حقيقت غرب در پيدايش و رشد آن سهم عمده و اساسى دارد.
آنچه در پى مى‌آيد، به كالبد شكافى اين بحث پرداخته، از بررسى مكتوبات وكتاب‌هايى كه در اين زمينه در خود دنياى غرب منتشر شده، به عقبه‌هاى فرهنگى روابط و ديدگاه متقابل غرب و جهان اسلام پرداخته است و از منظر خود مكانيزم اين رابطه را تحليل مى‌كند.
***
تازه‌ترين كتابى كه به رابطه غرب و جهان اسلام پرداخته، اثرى است كه اخيراً تحت عنوان »غرب‌شناسى... غرب در چشم دشمنان« توسط »ايان بيوريوما و آويشاى مارگالت« منتشر شده است.
اين در حالى است كه ٢٦ سال پس از انتشار كتاب »شرق‌شناسى«، اثر نويسنده فقيد فلسطينى »ادوارد سعيد«(در سال ١٩٧٨ همچنان اين كتاب در زمينه تحقيقاتى ادبى و تاريخى بلند آوازه است.
بسيارى از محققان معتقدند كه اين كتاب در نوع خود همچنان داراى انعطافى تاريخى در سياق اين قبيل پژوهش‌ها است كه دو تاريخ براى آن قائل هستند؛ تاريخى كه به قبل از كتاب ادوارد سعيد مربوط است و تاريخى كه به پس از انتشار آن تعلق دارد. كتاب »غرب‌شناسى« نيز اضافه جديدى به مجموعه كتاب‌هايى است كه به جريان‌هاى پس از كتاب شرق‌شناسى سعيد تعلق دارد.
اين كتاب نوعى مبارزه ادبى با كتاب سعيد است كه معادله اصلى آن را وارونه مى‌كند و تصويرى از غرب، از ديدگاه كسانى كه به زعم مؤلفان، خود را دشمن آنان مى‌پندارند، به خواننده ارائه مى‌كند.
تفكر غرب‌شناسى تفكر جديدى نيست. اين تفكر در دهه ٩٠ قرن گذشته، به مكاتب و ملل مختلفى نسبت داده شده است؛ براى مثال اين بحث در كشور چين در دوره حاكميت »مائوتسه تونگ« و نيز در هنرهاى اسلامى و تحقيقات انجام شده و موضع‌گيرى در قبال غرب كه مورد نظر مؤلفان آن است، همان موضعى است كه در سال‌هاى اخير به طور مكرر بر روى آن پرتو افكنى شده و موضع خصومت و ضديت با غرب است. لذا در اين چارچوب، كتاب تلاش درخورى در خصوص نزاع موجود پيرامون »شرق‌شناسى« و پيامدهاى آن درباره تأثيرات جنگ جهانى عليه تروريسم است كه بازتاب بخش بزرگى از ديدگاه‌هاى متعلق به نظريه برخورد تمدن‌ها است و طرفداران آن بدون محافظه كارى آن را ارائه مى‌كنند.

روش طرد گرايانه
نويسندگان اين كتاب هم، مانند ادوارد سعيد، همان روش طردگرايانه او را دنبال مى‌كنند و دغدغه آنها اين است كه به منشأ احساسات خصومت‌آميز فعلى در قبال غرب و سوابق تاريخى آن دست يابند. احساساتى كه به نظر آنان، بارزترين مشكل آن در حوادث ١١ سپتامبر سال ٢٠٠١ مشاهده شد.
مؤلفان كتاب، اين فرضيه را مطرح مى‌كنند كه تصوير غير انسانى درباره غرب كه از سوى دشمنان آن ارائه مى‌شود، نه جديد است و نه منحصر به فرد و حملات استشهادى ناشى از يك بيمارى روانى نيست؛ بلكه آنها حامل افكار آتشينى هستند كه ريشه‌هاى آن از تاريخى معلوم و مشخص كه از مرزهاى جغرافيايى و زمانى فراتر رفته، امتداد يافته است و نمونه آن را مى‌توان در حملات كاميكازه‌هاى ژاپنى در برابر اهداف امريكايى، در منطقه پاسيفيك، در جريان جنگ جهانى دوم سراغ گرفت كه نسبت به مرگى كه در اقيانوس، به انتظارشان نشسته بود، بى‌تفاوت بودند.
پيش از آن نيز اسلاوهاى عشق وطن در قرن ١٩ در روسيه ظهور كردند و به تمسك جستن به روح روسى، به عنوان نقطه مقابل روح غربى كه سرد و خالى از روح بود، فرا مى‌خواند.
همچنين در اين زمينه، رويكردهاى اسلامى كه به نوع خصومت‌آميز، از غرب‌شناسى دينى كه از گذشته تا حال، غربى‌ها را به صورت بندگان مال و آز تصوير مى‌كند، قابل ذكر است. اين رويكردها معتقدند، تنها كسانى كه به عقاب و عذاب الهى گرفتار شده‌اند، در اين دسته جاى گرفته‌اند.

تصاويرى تعميم‌يافته
در برخى فصل‌ها و موضوعات اين كتاب، مؤلفين به ملاحظات هوشيارانه‌اى اشاره داشته‌اند و در هر فصل، به بُعد خاصى از غرب‌شناسى مى‌پردازند و ايده جامعه مكانيكى خالى از روح بشرى را كه همان جامعه غربى است، مطرح مى‌كند.
مؤلفان كتاب معتقدند تصايرى كه از دشمنى با غرب به كار گرفته مى‌شود، اساساً از ناحيه خود توليد شده است.
خواننده در كتاب به حكايت‌هايى از رومانيسم‌هاى كلاسيك، انقلابيون، انديشمندان و معلمان اروپايى كه متناظر با خطابه‌هاى خصومت‌آميز مائوها و هندوها عليه غرب است، برمى‌خورد البته براى مؤلفان كتاب، اين مسئله كه داوطلبان كاميكازه‌اى خود را انقلابيونى عليه فساد غربى ژاپن، فردگرايى سرمايه دارى، انحراف اخلاقى ليبراليسم و فرهنگ امريكايى بدانند، تصادفى نبوده است؛ چرا كه اكثر آنها چوپان‌هايى بوده‌اند كه فلسفه و ادبيات تحصيل مى‌كردند و ذهن آنها از انديشه‌هاى نيچه، هگل و كارل ماركس پرشده بود. چنان‌كه سيدقطب به عنوان قوى‌ترين صداى انقلاب اسلامى در مصر، به مدت دو سال در نيمه‌هاى قرن بيستم، در ايالات متحده زندگى كند، تصادفى نبوده؛ چرا كه آگاهى وى از فرديت كوركورانه و بندگى لذت در جامعه امريكايى را در پى داشته است.
اين تحليل چارچوب گسترده‌اى از فهم مكانيزم‌هاى متبادل ميان غرب و ديگر نقاط جهان ارائه مى‌دهد و اين انحصار را از ديدگاه خصومت‌آميز موجود ميان غرب و جهان اسلام برمى‌دارد. بنابراين، آنچه به نظر غرب افراطى‌گرى اسلامى شمرده مى‌شود، عيناً در افراطگرى‌هاى ديگران نيز مشاهده مى‌شود و اين مسئوليت صرفاً متوجه جوامعى كه اين افراطگرايى از آن نشأت گرفته نيست؛ بلكه غرب هم به يك اندازه در آن سهيم است؛ چه از طريق سياست‌هاى وحشى‌گرايانه و چه به‌طور كلى از طريق تحولات بشرى و تمدنى برآمده از پروژه تجديدخواهى و مدرنيسم.

تداخل مواضع انتقادى
ابتكار مؤلفان در تداخل نقدهاى خودى غرب درباره تمدن غربى، و نقدهاى خارج از آن، چيزى از اهميت تحليل آنها كم نكرده است.
علاوه بر اين، نثر سليس اين كتاب تا اندازه زيادى از مبانى و استدلال‌هاى آن حمايت و پشتيبانى مى‌كند و به صورت قابل‌توجهى قانع كننده به‌نظر مى‌رسد؛ بنابراين غرب‌شناسى ازنظر مؤلفان كتاب و از دو راه توأم و متداخل به وجود آمده است:
اطلاع از نقد داخلى تاريخى كه خود اروپايى‌ها ارائه كرده‌اند و واكنش‌هاى برخى كشورهاى خاورميانه، عليه آن دسته از سازمان‌هاى سياسى و فرهنگى كه بر اساس روش‌ها و اسلوب‌هاى غربى كار مى‌كردند.
با اين حال، تعريفى كه اين كتاب از غرب‌شناسى ارائه مى‌دهد، به نظر در محدوده‌اى تنگ بيان شده است. اين كتاب، غرب‌شناسى را مجموعه‌اى از احساسات، تصويرها و الگوهاى رفتارى خصمانه عليه غرب مى‌داند كه برخى اشكالات درباره طبيعت نتيجه‌گيرى‌ها از آن را به وجود مى‌آورد.
فصل‌هاى موجود در اين كتاب پيرامون يك تصوير اساسى از غرب، به عنوان »جامعه‌اى ميكانيكى، خالى از روح انسانى« است و اين انتقادى است كه بسيارى از انديشمندان و نويسندگان اروپايى و امريكايى به جوامع صنعتى غرب واردكرده‌اند؛ بنابراين با فرض اينكه اين تعريف بر آنچه وجود دارد، منطبق باشد، آيا نمى‌توان گفت كه غرب‌شناسى از يك سرى اصول غربى برآمده است؟ اگرچه در اصل غرب‌شناسى دربرگيرنده مسائل ديگرى نيز هست كه از حيطه صرف خصومت با غرب خارج است.
با اين همه، تعريفى كه مؤلفان اين كتاب از غرب‌شناسى ارائه كرده‌اند، در برگيرنده طيف‌هاى كاملى از ضديت كوركورانه با هرچيزى است كه مرتبط با غرب باشد، هم‌چنانكه شامل مخالفت‌هاى داخلى موجود در كشورهاى خاورميانه و ديگر كشورها با سازمان‌هاى سياسى تبعيت كننده از روش‌هاى غربى نيز مى‌شود.
به هرحال، در نظر »بيوريوما و مارگالت« نمادين‌ترين الگوى فهم غرب‌شناسى، شاخه‌اى فكرى پديد آمده از تاريخ سياسى و فكرى غرب شمرده مى‌شود و از اينجا در مى‌يابيم كه اصطلاحاتى كه به كار مى‌برند و چارچوب‌هايى كه از طريق آن غرب را تفسير مى‌كنند، در نهايت، تعاملى بر اين است كه اين اصطلاحات و چارچوب‌ها، صرف نظر از ميزان انتساب‌شان به تأليفات غرب‌شناسان و كارهاى آنها، خود غربى به شمار مى‌آيند.
بنابراين غرب در نظر اين كتاب، منبع و مصدر غرب‌شناسى و هدفى براى آن است و خواننده در نهايت به اين سؤال خواهد رسيد كه آيا مؤلفان آن در واقع از نگاه ديگران به غرب نگريسته‌اند يا آنچه نوشته‌اند، املايى از اعتقادات خودشان بوده است؟

تصوير اسلام در غرب و امريكا... از ريشه تاكنون
تصوير كنونى اسلام و مسلمانان در ايالات متحده، نتيجه تراكم فرهنگى و تمدنى قرن‌هاى گذشته است. دوران استعمار اروپايى و پيدايش امريكا، پس از آن دوران جنگ جهانى دوم و در پى آن مرحله كنونى و تبعات حادثه ١١ سپتامبر همه و همه به دوران جنگ‌هاى صليبى باز مى‌گردد كه مى‌توان تأثيرات اين مراحل تاريخى بر شكل‌گيرى اين تصوير از اسلام و مسلمانان را تحليل كرد.

اسلام در هويت غربى
ديويد بلانكس و مايكل فراستو در مقدمه كتابى كه تحت عنوان »ديدگاه غرب نسبت به اسلام در قرون وسطى«، در سال ١٩٩٩ منتشر شد توضيح مى‌دهند كه ريشه‌هاى ديدگاه فعلى غرب از اسلام و مسلمين به قرن ١١ ميلادى باز مى‌گردد كه شاهد آغاز جنگ‌هاى صليبى و اولين مرحله از شكل‌گيرى هويت غربى جديد بود.
اين نويسندگان در ادامه آورده‌اند كه اروپايى‌ها در اين دوره به وسيله تمدنى قوى‌تر و پيشرفته‌تر محاصره شده بودند كه آن تمدن اسلام بود و آنها در جنگ با اين تمدن در طى جنگ‌هاى صليبى متحمل شكست شدند و از فهم آن سرباز زدند، اما با اين حال، دائماً از ناحيه دين و تمدن، از آن احساس تهديد مى‌كردند لذا اسلام نقش اساسى در تشكيل هويت اروپايى و پس از آن هويت غربى جديد ايفا كرد. به اعتقاد آنها اسلام نقشى شبيه به نگاتيوى عكس در تشكيل اين ديدگاه اروپايى مسيحى داشت، به طورى‌كه اروپايى‌ها بنا را بر مخدوش كردن چهره رقباى خود( مسلمانان) گذاشتند و بر آن، به عنوان روشى براى تقويت چهره خود و تكيه‌گاهى در مقابله و رويارويى با دشمن قوى‌تر و متمدن‌تر تأكيد كردند.
در همين كتاب، به نقل از دانيل ويتكس، استاد ادبيات دانشگاه فلوريداى امريكا آمده است كه ديدگاه جديد غرب نسبت به اسلام، در دوره‌اى كه رابطه ميان اروپا با اسلام رابطه ترس و اضطراب بود، پديد آمد و موجب شد كه اروپايى‌ها تعريف تنگ كاريكاتورى از اسلام داشته، آن را به عنوان دينى سرشار از خشونت و شهوت، مبتنى بر جهاد خشونت‌آميز در زندگى دنيوى و يك سرى لذت‌هاى حسى وعده داده شده آخرت بشناسند.
همچنان‌كه نسبت به حضرت رسول(ص) در بهترين حالت دو نظر داشتند: يا او را يك كشيش كاتوليك درمانده در صعود از پله‌هاى ترقى مى‌دانند كه عليه مسيحيت شوريد يا يك چوپان خوش سيما و فقير كه به دست يك راهب سورى آموزش ديد تا دينى جديد متشكل از دو پوسته عقيدتى مسيحيت و يهوديت به وجود بياورد.
مثال ديگر ديدگاه اروپايى‌ها نسبت به زندگى اخلاقى مسلمانان است كه ديدگاهى دو گانه دارند و حجاب زن مسلمان را به عنوان مثال، تعبيرى از پنهان بودن قهر و جدايى بين مرد و زن مى‌دانند. در همين حال آن را منبع فساد و ناهنجارى‌هاى اخلاقى پنهان و در پشت نقاب‌ها و ديوارها مى‌دانند.
»جان اسپوزتيو« استاد گروه تحقيقات اديان و روابط بين المللى دانشگاه جورج تاون امريكا، در كتاب خود (١٩٩٢) تحت عنوان »تهديد اسلامى.... حقيقت يا اسطوره؟« مى‌نويسد: اين تصوير مخدوش اروپايى‌ها از اسلام و مسلمين، از نسلى به نسل بعد انتقال يافته است.
شناخت اسلام براى تسلط بر آن
در قرن ١٥ با ورود به عصر رنسانس اروپايى، ديدگاه غرب نسبت به اسلام وارد مرحله جديدى شد. اين ديدگاه در دوران استعمار اروپا كه بخش خاورى دنياى قديم را در قرن ١٧ به چالش كشيد، به بالاترين حد خود رسيد.
»ادوارد سعيد« در سلسله نوشته‌هاى خود به ويژه در كتاب »شرق‌شناسى« مى‌نويسد: شناخت غرب نسبت به اسلام، در اين مرحله با هدف تسلط بر آن و نه به منظور فهم آن بود.
وى مى‌نويسد اين روند شناخت به صورت نسبتاً منظمى با همكارى مؤسسات فكرى و انديشه‌اى اروپا و نيز همكارى تنگاتنگ مؤسسات رسمى استعمارى اروپا، با هدف دستيابى به شناخت لازم براى تسلط و سلطه‌يابى بر جوامع تحت استعمار انجام شد و در طى اين مرحله، غرب به شرق كه در برگيرنده جهان اسلام نيز بود به شيوه‌اى نگريست كه هم اكنون به صورت الگويى در آمده است كه چگونگى مخدوش كردن چهره تمدن را بررسى مى‌كند و با اين روش مى‌توان، هر تمدنى را با چهره تمدن ديگر نشان داد.
مهم‌ترين عناصر اين شيوه عبارت است از:
ديدگاه نسبت به انسان شرقى يا مسلمان، براساس اينكه او به طور كلى مستقل از ذات اروپايى است.
تنظيم رابطه اروپايى با ديگران از طريق سلسله‌اى از دوگانگى فكرى كه هر يك از اين دوگانگى‌ها مى‌توانست ديگرى، اعم از شرقى يا مسلمان را در مقابل ذات اروپايى، به عنوان يكى از طرفين تناقض در ابعاد مختلف زندگى قرار دهد؛ براى مثال به انسان شرقى به عنوان يك عقب مانده وحشى، در مقابل غربى پيشرفته و تمدن يا جاهل فقير در مقابل غربى دانا و ثروتمند يا سياه ضعيف در مقابل سفيد قدرتمند نگاه مى‌شد.
مؤسسات استعمارى نيز پشت اين تقسيم بندى دوگانه، براى حمايت سياسى، اقتصادى و فرهنگى قرار گرفتند تا از طريق تلاش‌هاى خود، شرق (و جهان اسلام) را به اروپا ربط داده، از طريق روابط مؤسسات استعمارى، بقاى شرق را به عنوان طرف ضعيف‌تر در رابطه با امپراتورى‌هاى اروپايى تضمين كند؛ از همين رو استعمار براى تسلط بر شرق و بهره‌بردارى اقتصادى از آن و تضعيف زبان، دين و فرهنگ‌هاى اصيل شرقى و برخورد با ظهور حركت‌هاى سياسى - اجتماعى ملى در سطح شرق و جهان اسلام، در طى دوران‌هاى استعمارى تلاش كرد.
غرب موضع تنفرآميز، تند و احياناً انتقام جويانه در برابر گروه‌هاى شرقى يا مسلمان اتخاذ كرد كه به اين ترتيب، از آن تقسيم بندى دوگانه سابق خارج شده براى در اختيار داشتن ابزارهاى قدرت غربى از قبيل زبان، اقتصاد، فهم سياست، قانون و شيوه‌هاى تبليغى براى تقريب بين مواضع جوامع مستضعف شرقى و جوامع استعمارگر غرب تلاش كرد.

آيا امريكا وارث ديدگاه استعمارى اروپا نسبت به اسلام است؟
با تجربه امپراتورى‌هاى اروپايى در نيمه قرن بيستم و صعود ايالات متحده به جايگاه ابرقدرت جهانى پس از جنگ جهانى دوم، برخى انديشمندان اين نظر را كه امريكا در نگاه نسبت به جهان، وارث استعمار اروپايى است، رد كردند و يادآور شدند كه امريكا خود از سوى امپراتورى‌هاى اروپايى استعمار شده است. اما اين نظر در مقابل جريانى از نويسندگان، درباره رابطه بين غرب و شرق در دوران پس از استعمار دوام نياورد. اين عده معتقد بودند كه ايالات متحده وارث قانونى استعمار اروپا است، ليكن در شكلى جديد كه آن امپرياليسم است و براساس بهره‌بردارى منظم و مستمر از دارايى‌هاى ملت‌هاى فقير، بدون استعمار آن، بنا شده است.
اين جريان همچنين معتقد است كه امريكا با دست يازيدن به استعمار داخلى اهالى اصلى اين كشور و ديگرانى كه به امريكا آمده و به بدترين نوع استعمار، يعنى بندگى تن داده‌اند، از استعمار اروپا متمايز گشته است.
به نظر اين عده، علوم اجتماعى امريكا، به ويژه پژوهش‌هاى منطقه‌اى امريكا، وارث همان نظريه و ديدگاه اروپايى‌ها نسبت به اسلام، جهان اسلام است چرا كه دانشگاهيان امريكايى، جهان غير غربى را مطابق با منافع اقتصادى و سياسى امريكا و تحت اشراف و حمايت حكومت امريكا، به مناطق و سطوح مختلفى تقسيم كرده‌اند.
»ادوارد سعيد« نقد وسيعى را در خصوص روش‌هاى بررسى اسلام به مؤسسات دانشگاهى امريكا وارد كرده و در كتاب خود تحت عنوان »پوشش نهادن به اسلام... چگونه تبليغات و نخبگان، ديدگاه ما را در برابر بقيه جهان محدود مى‌كنند؟« به سال ١٩٩٧، مى‌نويسد: برنامه‌هاى تحقيقاتى درباره اسلام در دانشگاه‌هاى امريكايى در بيشتر موارد، تنها به فشارهاى معاصر وارد بر روابط ميان ايالات متحده و جهان اسلام محدود مى‌شود و بخشى از افكار عمومى، بريده از واقعيت و بريده از آنچه در علوم اجتماعى امريكا اتفاق مى‌افتد، بر آن تسلط دارد.
ادوارد سعيد معتقد است كه اوضاع سابق موجب شده كه آنچه درباره اسلام در دانشگاه‌هاى امريكا گفته مى‌شود، پذيرفته شود. در حالى كه اگر درباره يهوديت يا آسيايى‌ها آنچه گفته شود، پذيرفتنى نيست. چنان كه اين اوضاع اين امكان را فراهم كرده كه تحقيقات امريكايى درباره تاريخ و جوامع اسلامى تمام تلاش‌هاى بزرگ در نظريات تفسير اجتماعى را ناديده مى‌گيرد و درباره آن تجاهل مى‌ورزد. اما در سطح سياست امريكا در قبال خاورميانه و موضع تصميم‌سازان امريكايى در خصوص اسلام و مسلمانان. »داگلاس ليتل«، در كتاب خود تحت عنوان »شرق شناسى امريكايى... امريكا و خاورميانه از سال ١٩٤٥« كه در سال ٢٠٠٢ به چاپ رسيد معتقد است كه فهم رويارويى امريكا با خاورميانه، پس از سال ١٩٤٥ فهم عقبه فرهنگى و گونه‌هاى نژادپرستى كه اكثريت امريكايى‌ها در مقابل خاورميانه و جهان اسلام به آن اعتقاد دارند، نيازمند است.
»ليتل« مى‌گويد فرهنگ مردمى امريكا در قرن ١٨ و ١٩ سرشار از انديشه‌هاى نژاد پرستانه عليه مسلمانان و يهوديان و ملت‌هاى خاورميانه است كه در طى اين دو قرن، امريكايى‌ها به اين ملت‌ها، به ديدگاه عقب‌ماندگى غير قابل اعتماد مى‌نگريستند و پس از جنگ جهانى دوم موج دشمنى با سامى‌ها، پس از آنكه ديدگاه امريكايى‌ها نسبت به يهوديان تغييركرد و رفته رفته آنها را غربى دانستند تا حدى فروكش كرد، در حالى كه همچنان معتقد بودند كه مسلمانان، شياطينى تروريست و دشمن غربى‌ها هستند.
به عقيده »ليتل«، ريشه‌هاى اين نگرش‌ها به مواضع پدران و آباى اوليه بنيانگذاران ايالات متحده باز مى‌گردد كه معتقد بودند، جهان اسلام نقض كننده‌نظم جمهورى است كه آنها حاضر بودند، زندگى خود را براى دفاع از آن نظام ببخشند كه البته اين در ديدگاه تصميم‌سازان امريكايى در قبال خاورميانه ادامه داشت و روزولت در ديدارهاى ويژه خود در سال ١٩٠٧ م، از اعتقاد خود مبنى بر اينكه »محال است در جايى كه محمدى‌ها حاكميت داشته باشند، انتظار هرگونه پيشرفت اخلاقى و فكرى و مادى داشته باشيم«، پرده برداشت هم‌چنان كه نزديكان »جان كندى« و »ليندون جانسون« دو رئيس جمهور امريكا، »ايده جاى گرفتن عرب‌ها در پايين‌ترين مرتبه نسبت به اسرائيلى‌ها، در زمينه ريشه‌ها و فرهنگ‌ها« را پايه‌گذارى كردند.
به همين دليل، »ليتل« معتقد است كه سياست‌هاى امريكا در خصوص عرب‌ها از سال ١٩٤٥ به دو دليل ثابت محدود شده كه آن منافع امريكا در دستيابى به نفت عرب‌ها و حمايت از امنيت اسرائيل و رسوخ در برخى سازمان‌هاى عربى است.
از سوى ديگر، »شرق‌شناسى امريكا«، به معنى »تمايل به ارزيابى منفى از توانايى‌هاى منطقه و مبالغه در ارزيابى توان و قدرت امريكا در تحول اوضاع منفى به اوضاع و شرايطى بهتر«، دليل ديگرى بر اين محدوديت بود.
تصوير اسلام در امريكا پس از ١١ سپتامبر
ادوارد سعيد در دوم اوت ٢٠٠٣ در روزنامه گاردين نوشت: »دلم مى‌خواهد كه بگويم، فهم كلى در خصوص خاورميانه و عرب‌ها و اسلام در امريكا، پس از وقوع حادثه ١١ سپتامبر بهبود يافته، اما در واقع چنين چيزى وجود ندارد«.
او اضافه كرد: پس از حادثه ١١ سپتامبر، قفسه‌هاى كتابخانه‌هاى امريكايى از كتاب‌هايى درباره اسلام پر شد، اما اين كتاب‌ها جنبه منفى داشتند و محتواى آن و عناوين اصلى آنها (به زعم خودشان)، فرياد تظلم خواهى از اسلام و تروريست و تهديدهاى عربى و خطر اسلامى بود.
نظام حكومتى امريكا نيز، به نظرات برخى خاورشناسان غربى، همچون »برنارد لوئيس« كه از وى براى ارائه ديدگاه‌هايش در خصوص اسلام به كاركنان كاخ سفيد دعوت شده بود، گوش سپرد.
»لوئيس« اين نظريه را ارائه داد كه ديدگاه مسلمانان نسبت به غرب و ايالات متحده در دوره كنونى، محكوم يك احساس درد و رنج، پس از سقوط تمدن آنها و كينه نسبت به غرب پيشرفته و مسيحى است. او اين نظريه خود را در - كتابى كه تحت عنوان »چه اتفاق افتاد؟ چالش بين اسلام و تجدد خواهى در خاورميانه«، در سال ٢٠٠٣ در سطح وسيعى منتشر شد، بسط داده است؛ چنانكه بوش رئيس جمهور امريكا نيز جهان را به دوبخش »خير و شر« و »متمدن و غير متمدن« تقسيم بندى كرد و »برلوسكونى« نخست وزير ايتاليا در سپتامبر ٢٠٠١، از برترى تمدن غرب در مقايسه با تمدن اسلامى سخن گفت. اين افكار اكنون در غرب و امريكا، همانند كوهى پوشيده از يخ، سرشار از انديشه‌هاى آپارتايدى عليه اسلام و مسلمين است.
اين قبيل ديدگاه‌ها، حتى در موضع برخى رهبران دست راستى و متدين امريكا در قبال اسلام هم به چشم مى‌خورد؛ براى مثال »ديويد فروم« نويسنده سابق سخنرانى‌هاى بوش، در كتاب »مرد مناسب... رياست جمهورى نابهنگام جورج دبليو بوش« كه در سال ٢٠٠٣ منتشر شد، مى‌گويد: رهبران راستگرا و ديندار امريكا كه قوى‌ترين پايگاه‌هاى مردمى بوش را نمايندگى مى‌كنند، پس از حادثه ١١ سپتامبر، در مقابل موضع بوش در خصوص اسلام و مسلمين احساس خشم و غضب كردند، چرا كه او از اسلام به عنوان دين صلح« ياد كرده بود.
اين عده از هيچ فرصتى براى پاسخ گفتن به اين موضع بوش صرف نظر نكردند و بسيارى از آنها توهين‌هاى بزرگى به اسلام كردند. »گرى فالول« حضرت رسول(ص) را تروريست معرفى كرد و »روبرتسون« گفت: تروريست‌ها اسلام را تحريف نمى‌كنند، بلكه آنچه در اسلام آمده، پياده مى‌كنند و بازارهاى امريكا پر شده از نويسندگان بى‌شمارى كه در موضع خود نسبت به اسلام و مسلمانان و عرب‌ها افراطى برخورد كردند؛ مثل »دانيل پايپس« كه كتاب خود تحت عنوان »اسلام مسلحانه به امريكا مى‌رسد« را در سال ٢٠٠٣ چاپ كرد و »استفان امرسون« كه كتاب »جهاد امريكايى... تروريست‌هايى كه در بين ما زندگى مى‌كنند« را در همين سال منتشر كرد.
به نظر اين عده، مسلمانان و عرب‌هاى مقيم امريكا و غرب، دشمنانى هستند كه در امريكا زندگى مى‌كنند و به دنبال فراهم كردن فرصت‌هايى براى ضربه زدن به آن هستند، پس بايد مراقب آنها بود و با محدود كردن آنها و حاشيه
چينى در سازمان‌هاى آنها، در برابرشان هوشيار بود.
مجموعه‌هاى ديگرى از كتاب‌هاى موجود نيز، در خدمت جنگ مؤسسات قدرت امريكايى با تروريسم در آمدند و اين ايده را ترويج كردند كه امريكا براى بازسازى جهان اسلام، از طريق حمايت مستقيم از آن دسته از مسلمانان كه نسبت به آن منعطف‌تر هستند، وارد عمل شده است.
پژوهشى كه مؤسسه پژوهشى »راند« در سال ٢٠٠٣ م، با نام »اسلام مدنى و دموكراتيك« منتشركرده، آن دسته كتاب‌هايى است كه به صراحت$ سياستمداران امريكايى را به حمايت از مسلمانان ليبرال و پيشرفته از نظر مالى، سياسى و تبليغاتى، فراخوانده است.
اين پژوهش عليرغم پايين بودن ارزش‌علمى، به خاطر نقش خود در خدمت به قدرت و رابطه مستقيم با آن به واسطه نويسنده آن (شرلى برنارد) كه همسر زلماى خليل زاده سفير امريكا در امور افغانستان و عراق و يكى از نزديك‌ترين عناصر به بوش است، داراى اهميت سياسى است.
مدير امور عربى شوراى روابط اسلامى امريكا، در مقاله خود به اين موضوع اشاره مى‌كند كه عقبه فرهنگى و تمدنى تصوير از اسلام در ايالات متحده، تنها عامل تيرگى روابط امريكا با جهان اسلام در شرايط كنونى نيست، بلكه عوامل زياد ديگرى در اين قضيه دخالت دارند كه ميراث تفكر منفى هر يك از دو طرف نسبت به ديگرى و نقش منافع مادى در برافروختن شعله اختلاف ميان آنها، از جمله اين عوامل هستند.

گفت‌وگوى فرهنگى اسلام - اروپا
اروپا به عنوان محورى‌ترين حلقه از زنجيره ارتباطى غرب با اسلام، از دورترين نقطه تاريخ كه به قبل از نهضت رنسانس باز مى‌گردد، وامدار تمدنى است كه امروزه آن را به عنوان اسلام به رسميت مى‌شناسد.
كتاب »غرب و جهان اسلام« نوشته جمعى از مؤلفان، در سال ٢٠٠٤ از سوى ناشر آلمانى مركز گفت‌وگو و تفاهم در اشتوتگارت منتشرشده است گزارشى از پروژه وزارت خارجه آلمان، تحت عنوان »گفت‌وگوى فرهنگى اروپايى - اسلامى است كه تعداد شش نفر از مؤلفين مسلمان به دعوت مركز گفت‌وگو و تفاهم، در اين پروژه مشاركت كردند.اين پروژه روابط غرب و اسلام را بررسى و آن را به صورت انتقادى تحليل مى‌كند.
اين مؤلفان عبارت‌اند از: سلوى بكر(مصر)، باسم الزبيدى(فلسطين) داتو محمد جوهر (مالزى)، فكرت كارتچچ(بوسنى و هرزگوين)، حنان كساب(سوريه) و مظهر زيدى(پاكستان).
اين گزارش به ريشه‌هاى تاريخى برخورد ميان غرب و جهان اسلام پرداخته، قالب‌هاى روشى و نكات برجسته‌اى را معرفى كرده و سپس مباحث خود را پيرامون بررسى عوامل حمله‌هاى ١١ سپتامبر ٢٠٠١ و حمله به عراق و افغانستان و تبعات آن ادامه مى‌دهد. اين كتاب كه به سه زبان انگليسى، آلمانى و عربى منتشر شده است، مؤلفان آن توصيه‌ها و چشم‌اندازهايى را براى آينده مشترك غرب و اسلام ارائه مى‌دهند.

اسلوب واقعى رابطه
سمينارها، كنفرانس‌ها و بحث‌هاى مختلفى درباره رابطه ميان غرب و جهان اسلام برگزار شده است، اما همواره پيرامون نكات بسيارى در تفسير اين رابطه، همانند دشمنى بين شرق و غرب و شمال و جنوب و تناقضات اساسى و فرهنگى ايده برخورد تمدن‌ها كه جهان اسلام و جهان غرب را دو قطب پيوسته متعارض و متناقض تفسير مى‌كند و درباره مغايرت‌هاى داخلى بين دو طرف تجاهل مى‌ورزد و درباره حقيقت اساسى و ثابتى كه مى‌گويد، فرهنگ‌هاو جوامع وجود ثابت و دائمى ندارند و همواره در تحول هستند، با تساهل برخورد شده و پيوستگى بين فرهنگ‌ها پنهان مانده است.
به اعتقاد اين كتاب، عامل اسلامى در حفظ و ريشه گرفتن ميراث فلسفى و تمدنى يونان، علاوه بر علوم و تمدن ابداعى آنها، مهم و پايه اساسى نهضت اروپايى معاصر بوده است و در مقابل جامعه اسلامى از تأثيرات غربى بى نصيب نبوده و وسايل ارتباطى جديد موجب ورود تأثيرهاى غرب در جوامع اسلامى و حتى حفظ آنها شده و جهان اسلام خود، جهانى يك دست نبوده و تناقضات و اختلافات در آن موج مى‌زند.
ديدگاه غرب نسبت به جهان اسلام، شامل يك تعميم غير منصفانه است كه به وسيله ابزارهاى تبليغى به يك سرى تصورات روشى منجر مى‌شود و احساس تمام كسانى، كه به جهان اسلام تعلق دارند؛ چه آنها كه به شيوه‌هاى خشونت‌آميز متوسل مى‌شوند و چه آنها كه از عواقب آن در سطح محلى نگران هستند، خدشه وارد مى‌كند.
مؤلفين كتاب اين گونه ادعا كرده‌اند كه تعريف روشنى براى جهان اسلام وجود ندارد و دعوت‌هايى كه براى يكپارچگى و وحدت جهان اسلام مى‌شود، از تجمع كشورهاى اسلامى در سازمان‌هاى كنفرانس اسلامى فراتر نمى‌رود و نمى‌توان گفت كه نيروى يكپارچه‌اى به نام جهان اسلام وجود دارد كه به عنوان خطر، غرب را كه نيروى بزرگ‌ترى را تشكيل مى‌دهد، تهديد كند.
موضع سياسى و اقتصادى كتاب درباره رابطه ميان غرب و جهان اسلام بسيار پيچيده‌تر از برخورد و رويارويى ابزارهاى تبليغاتى است و مى‌گويد: رابطه تجارى بين كشورهاى اسلامى، اروپا و ايلات متحده و حتى كشورهاى محافظه كارى چون عربستان سعودى كه مشروعيت خود را براساس دين پايه‌گذارى كرده‌اند، بسيار زياد است.
كتاب در ادامه مى‌افزايد: دشمنى موجود بين غرب و كشورهاى اسلامى به دين مربوط نمى‌شود و ممانعت از عضويت تركيه در اتحاديه اروپا، به مشكلات مهاجرتى كه از تركيه به اروپا پيش‌بينى مى‌شود باز مى‌گردد. چنان كه مداخله امريكا در بالكان به نفع مسلمانان عليه صرب‌ها، به عوامل جغرافيايى سياسى و اشغال عراق به وسيله يك رژيم سياسى ليبرال به مسئله نفت مرتبط مى‌شود.
مؤلفان كتاب مى‌نويسند كه رابطه ميان جهان اسلام و غرب، فى نفسه با برخى مسائل سياسى، از قبيل فلسطين و مواضع غرب در قبال چالش اعراب و اسرائيل عراق و اشغال آن از سوى نيروهاى امريكايى و انگليسى و نيز سناريوهاى مخاطره‌آميز احتمالى كه مسئولان ايالات متحده به صورت آشكار آن را بررسى مى‌كنند و به بهانه آن خواستار تغييرات ريشه‌اى در منطقه هستند و يا مسئله تهديد سوريه ارتباط جوهرى ندارد.

ميراث گذشته، ميراث برخورد و رويارويى
مؤلفان كتاب مى‌نويسند كه تاريخ روابط غرب و جهان اسلام نشانگر يك برخورد نظمى و در عين حال تبادل مسالمت آميز و فرهنگى و داراى فوائد مشترك است. اما به نظر مى‌رسد كه آگاهى تاريخى از اين روابط در طول دوران رويارويى و برخورد شكل گرفته باشد. بنابراين، فراموش كردن و محو اين خاطرات تاريخى به جاى مانده از صليبى‌ها براى مسلمانان بسيار دشوار به نظر مى‌رسد و واژه »صليبى« به صورت اصطلاحى براى جنگ‌ها و كشتارها و تسلط و تعصب دينى در آمده است.
به كار بردن - البته غير موفق - اصطلاح »جنگ‌هاى صليبى« از سوى بوش رئيس جمهورى امريكا، براى حمله‌اى كه او آن را تروريستى به شمار مى‌آورد، همين مفهوم و خاطرات مربوط به جنگ‌هاى صليبى را كه براى مسلمانان ناگوار است، يادآورى و بازگو مى‌كند و در مقابل، مسلمانان از جنگ بواتيه در سال ٧٣٢ ميلادى در مرزهاى فرانسه تا زمان شكست ترك‌هاى عثمانى در سال ١٦٨٣ نماد دشمن بودند و تهديد بزرگى را تشكيل مى‌دادند(خطر سبز). اين دوره كه در پى سقوط قسطنطنيه در سال ١٤٥٣ به دست ترك‌هاى عثمانى به وجود آمد، دوره آگاهى از تهديد تركيه بود، به طورى كه كلمه تركى، به عنوان اصطلاحى كه به مسلمانان اطلاق مى‌شد، در آمد.
اين كتاب مى‌افزايد: طرفداران نظريه گفت‌وگو مى‌توانند، در تاريخ نمونه‌هاى زيادى براى تبادل فرهنگى ميان دو جهان بيابند.؛ براى مثال مسلمانان اوليه با ديده باز و شگفتى به ميراث يونانى و رومانى نگاه كرده، آن را به كار گرفته و بسيارى از ويژگى‌هاى آن را كه بنيان تمدن غربى در زمينه‌هاى مختلف فلسفه، اخلاق و علم را تشكيل مى‌داد، متحول ساختند.
اطلاق نام »معلم ثانى« به فارابى در نتيجه اطلاق لقب »معلم اول« به ارسطو بود و دانش پژوهان و دانشجويان اروپايى كه در دانشگاه‌هاى اسلامى اسپانيا در قرون وسطى به تحصيل پرداختند، شبيه دانشجويانى بودند كه امروزه براى تحصيل در دانشگاه‌هاى اروپا به اين قاره مهاجرت مى‌كنند.

تصورات درباره غرب و تصاويرى واژگونه از اسلام
در بخشى از اين كتاب آمده است كه شرق‌شناسى به مثابه انديشه‌اصلى توليد تصويرهايى مخدوش از اسلام بوده و تمام ساختار اين انرژى در كشورهاى غربى اين تصوير مخدوش را به عنوان ابزارى براى توجيه سلطه بر جهان اسلام به كار مى‌گيرند.
در عين حال يك سرى تصورات روشى متوازن در تحقيق پيرامون اسلام وجود دارد، تصوراتى چون ترجمه برخى متون اسلامى و حفاظت از نسخه‌هاى خطى اسلامى و توليد منابع مرجع به زبان اروپايى كه مشمول تقدير بسيارى از علماى مسلمان نيز شده است.
جايگاه ديدگاه اسلامى نسبت به غرب با حافظه گروهى، تداعى كننده موارد منفى سلطه و اشغال كه غرب در حق جهان اسلام روا داشته، گره خورده و در آگاهى جمعى جهان عرب، نوعى ديدگاه‌هاى توطئه آميز و بى اعتمادى نسبت به غرب شكل گرفته است.
اين كتاب در ادامه آورده است دعواى فلسطين و اسرائيل، عليرغم اصول ليبراليستى مبتنى بر اشغال نظامى، با آغاز مقاومت اسلامى شيعيان جنوب لبنان و دو جنبش حماس و جهاد اسلامى شكلى دينى به خود گرفته است و در اين دوره است كه يك بار ديگر احساسات ترديدآميز مردم بيدار شده، تصورات اسلامى نسبت به غرب، رفته رفته از عناصر دينى برخوردار و در پى آن عبارت »يهود« پديدار مى‌شود كه اين خود اشاره به واقعيتى است كه در برابر اضافه شدن عنصر دينى به اين دعوا اتفاق افتاد، اين دعوا از يك پديده سياسى به پديده‌اى دينى و فرهنگى تحول يافت.

حكومت و توسعه در جهان اسلام
سوء مديريت و حكومت و روند توسعه در بسيارى از كشورهاى جهان اسلام، به پيچيده‌شدن روابط با غرب منجر شده و خدشه‌هاى بزرگى در توازن قوا به وجود آورده، به طورى كه راه را براى غرب و به ويژه ايالات متحده كه در مقامى قومى‌تر ايستاده، بازى سلطه و ظلم به جهان اسلام را كه در موقعيتى ضعيف‌تر بود، فراهم كرده است.
همچنين شكاف توسعه موجب ايجاد احساس فشار و چالش‌هاى نسبت به غرب و تيرگى روابط بين جهان اسلام و غرب شد.
ضعف و تمكين نكردن ناشى از سوء مديريت و سوء توسعه، به تكيه بيشتر كشورهاى اسلامى بر كمك‌هاى اقتصادى غرب و در برخى اوقات نيز همكارى نظامى و حمايت غرب از آنها منتهى شد.
اين همان موضوعى است كه موجب مى‌شود، اين كشورها تحت فشار، تصميماتى بگيرند كه با منافع غرب ناسازگار است و با استقلال و تماميت آن همخوانى ندارد و علاوه بر منافع ملت‌هاى ديگر اسلامى، برخى منافع حياتى خود را در پاى اين تصميمات قربانى مى‌كنند. چنان كه اين گونه تصميم‌گيرى‌ها به چند پارگى، نزاع و شكاف بين كشورهاى جهان اسلام منجر شده، آن دسته از كشورهايى كه از ايالات متحده تبعيت مى‌كنند، عليه كشورهايى كه توانسته‌اند نوعى از اراده مستقل را در خود ايجاد كنند، تحريك مى‌كند.
بر اين اساس، كشور مصر پس از امضاى پيمان كمپ ديويد، به ٢/٣ ميليارد دلار در سال و پاكستان نيز پس از حادثه ١١ سپتامبر، به ١/٣ ميليارد دلار درآمد دست يافته است. همچنين ازبكستان پس از آنكه به نيروهاى امريكايى و هواپيماهاى آن اجازه داد كه در نزديكى مرزهاى افغانستان پايگاه‌هايى براى خود ايجاد كند، از كمك‌هاى امريكا برخوردار شده است و بهره‌هاى اردن از كمك‌هاى نظامى امريكا نيز به ٢٠٠ ميليون دلار مى‌رسد.
حكمرانى ناشايسته، نقش حقوق بشر و دولت‌هاى غيردموكراتيك در بسيارى از كشورهاى اسلامى، تا حد زيادى تصويرى منفى از اين كشورها ارائه داده و غرب را به نقد آن واداشته و اين روابط را عرصه‌اى براى چالش قرار داده است. همچنين تيرگى روابط موجود ميان حكام و ملت‌ها در چنين شرايطى به ضعف اين دولت‌ها و توان رويارويى آن با فشارهاى غرب منجر شده و كشورهاى اسلامى همچون افغانستان را در بدترين وضعيت سياسى و اقتصادى قرار داده و به صورت اهداف آسانى جهت تجاوز نظامى در آورده است عليرغم اينكه توصيف اسلام و مسلمين به سوء حكومت‌دارى و عقب ماندگى صحت ندارد، اما نوع حكومت‌هاى موجود در بسيارى از اين كشورها، صرف نظر از موجوديت دينى آن، تصويرى ضعيف از دين ارائه داده و منزلت اتباع آن و نيز جايگاه روابط بين جهان اسلام و غرب را كاهش مى‌دهد.
اين تفاوت اوضاع در روابط و طبيعت آن، علاوه بر ذهنيت ديرينه از سركوب استعمار در گذشته اين كشورها و سلطه حاكم بر آن همراه عجز كنونى، به احساس تنفر و دشمنى ملت‌هاى اسلامى در برابر غرب انجاميده است.
بنابراين، حكمرانى ناشايسته (Bad Governance) و عقب ماندگى، دو مشكل عميق و ريشه دارى است كه تلاش‌هاى سخت و پايدارى را براى دستيابى به يك راه حل براى رفع آن مى‌طلبد، به طورى كه هر كشور حالت خاص خود را دارد و هر كشور داراى مشكلات سياسى، اقتصادى و اجتماعى و امنيتى خاص خود است كه نيازمند به كارگيرى مجموعه‌اى از مقياس‌هاى خاص به منظور حل اين نقايص است. براى مثال كشورهاى فقيرى كه داراى منابع طبيعى و سرمايه انسانى محدود هستند، بالطبع كمترين توانايى را براى رهايى از اين تنگناها دارا هستند و هر گونه اقدام در سطح كشورى و داخلى در اين كشورها، بدون فايده بوده و مساعدت و همكارى در سطح منطقه‌اى ضرورت بسيار خواهد داشت.